خانه کتاب الکترونیکی

مجتمع آموزشی فرهنگی میعاد امام رضا علیه السلام

مخاطب : کودک
  • شهر قصه

    دریافت کتاب
    42
    23

    دختر کوچکی در بزرگترین و شلوغ­ترین شهر جهان زندگی می­کرد. او عاشق گوش دادن به قصه­ ها بود. اما همه آنقدر مشغول بودند که فرصتی برای تعریف قصه برای او نداشتند. مادرش می­گفت، "باید کارم را تمام کنم." پدرش می­گفت، "حالا دارم روزنامه می­خوانم." ... همه به کاری مشغول بودند. هیچ کس وقتی برای تعریف کردن قصه نداشت. ... یک روز "دیدی" به مدرسه آن دختر کوچولو آمد. دیدی معلم یا دانش آموز نبود. ... او هم با دانش آموزان دوست بود، و هم با معلمانشان... «دیدی» و دختر کوچولو، سِیلی از قصه گویی را در آنجا به راه انداختند، که همه مردم شهر را فرا گرفت...

  • میخوای چیکاره بشی

    دریافت کتاب
    25
    20

    کتاب می‌خوای چی‌کاره بشی؟! مجموعه اشعار مصور و آموزنده‌ی محمدصادق خدایی برای کودکان است.

  • قصه غدیر

    دریافت کتاب
    11
    8

    فاطمه دختر زیبا و مهربانی است. او شش سال دارد و تنها دختر خانواده است. پدر فاطمه، آموزگار و مادرش پرستار است. وقتی پدر و مادرش سر کار می‌روند، پیش مادربزرگ می‌ماند. مادربزرگ او را با خود به مسجد می‌برد و نماز خواندن و وضو گرفتن را به او یاد می‌دهد. کتاب مصوّر حاضر از مجموعه کتاب‌های «کودک و نیایش» است. در این کتاب به آموزش ساده نماز به کودکان گروه سنی (ب) و (ج) پرداخته شده است. خانه؛ چادر نماز؛ فاطمه به مسجد می‌رود؛ فاطمه نماز یاد می‌گیرد؛ اول باید وضو را یاد گرفت؛ چقدر وضو گرفتن آسان است؛ سوره حمد؛ سوره توحید؛ جشن تو مسجد و سلامِ نماز از جمله عنوان‌های قسمت‌های کتاب هستند."

  • قصه پیامبری

    دریافت کتاب
    164
    147

    معرفی کتاب قصه‌های پیامبران کتاب قصه‌های پیامبران با نثری روان و ساده و زبانی دلنشین برای نوجوانان و دانش آموزان به قلم فرزانه تقدیری، به نگارش درآمده است. در بخشی از کتاب قصه‌های پیامبران می‌خوانید: جادوگرها شروع کردند و نخ‌ها و طناب‌ها و چوب‌هایشان را تکان دادند و چیزهایی زیر لب گفتند و وسایل خودشان را انداختند و مارهای مختلفی بوجود آمد و مردم برایشان دست زدند و از دیدن این نمایش خوشحال بودند و فرعون خندید. وقتی نوبت حضرت موسی رسید. عصایش را انداخت و عصا به ماری بزرگتر از مارهای جادوگرها تبدیل شد و مارهای جادوگرها را خراب کرد و خورد. جادوگرها که می‌دانستند مار حضرت موسی واقعی است به سجده افتادند و جادوگر بزرگ گفت: -موسی واقعا خدای تو را باید پرستید. بقیه‌ی جادوگرها هم همین حرف را تکرار کردند و به خدا ایمان آورند. در همین لحظه بود که آسیه همسر فرعون، که زن فهمیده و درستکاری بود گفت: -به راستی که خدای تو یگانه و قدرتمند است. همه به آسیه که ملکه‌ی مصر بود نگاه کردند. آسیه از قبل در مورد خدای یگانه فکر می‌کرد و حالا با دیدن معجزه‌ی خدا نسبت به خدای یگانه اعتماد کرده بود. آسیه گفت: -من خدایی را می‌پرستم که تواناست و پیامبرهایش را برای راهنمایی ما می‌فرستد. فرعون که عصبانی شده بود و حتی فکرش را هم نمی‌کرد همه چیز برعکس اتفاق بیفتد. فریاد زد: -همه را دستگیر کنید. باید همه اشان را بکشین و شکنجه کنید. پادشاهی مصر مال من است. من خدای مصر هستم وقتی همه‌تان را بیچاره کردم آن وقت می‌فهمید خدا چه کسی است. صورت فرعون از عصبانیت کبود شده بود و حتی فکرش را هم نمی‌کرد همسرش به خدای یگانه و حضرت موسی ایمان بیاورد. رو به آسیه گفت: -ای دیوانه. آسیه گفت: -من دیوانه نیستم. اتفاقا الان عاقل شدم. من به خدای یگانه ایمان آوردم. مادر آسیه، که سعی داشت دخترش را نصیحت کند با ترس گفت: -ساکت باش آسیه. آسیه گفت: -من ساکت نمی‌شم. مادر... مادر آسیه گفت: -تو می‌خوایی فرعون را عصبانی کنی. اما آسیه توجهی به این چیزها نداشت و آن قدر نور ایمان در وجودش بود که از هیچ چیز نمی‌ترسید. بر طبق حدیثی از پیامبر اکرم، برترن زنان اهل بهشت چهار نفر هستند، حضرت خدیجه، حضرت فاطمه، آسیه همسر فرعون و حضرت مریم.

  • باغ پدر بزرگ

    دریافت کتاب
    14
    11

    کتاب باغچه پدربزرگ فاروک نوشته‌ی متیو خلیل، ماجرای پسر بچه‌ی کوچکی به اسم امید است که هر هفته به دیدن پدربزرگ خود می‌رود که باغچه‌ای کوچک در شهری شلوغ دارد.

  • تفسیر نهج البلاغه ویژه کودکان

    دریافت کتاب
    26
    23

  • زندگی یک گاو

    دریافت کتاب
    30
    25

  • فرشته ها در عید چه می کنند

    دریافت کتاب
    26
    20

    کودک و نوجوان